|
شنبه 14 فروردين 1395برچسب:, :: 17:41 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
نه...مثل این که خیلی وقته کسی بهت سرنزده مادرجون...قبر جوان ناکام عموی خدابیامرزم اونطرف تر بود...
خیلی سال پیش وقتی عموها و بابام جوون بودن می رن شمال...تو دریا عمو از همه دورتر می ره و همون لحظه یه توفان بی پدر اومد کند و بردش عموم رو...
بعدش رفتیم قبر بابای مامانم و مامان مامان بزرگم...
بعد از این که اومدیم بیرون چشمای مامانم که قد گاو درشته و قد روباه تیز یه بوقلمون اون پشت دید...جیغ و داد و فلان که اونجا بوقلمونه بریم ببینیم...
از توی جاده خاکی رد شدیم و چند تا ماشین دیدیم که قبل ما برای دیدن بوقلمونا اومده بودن...خیلی ناز بودن...وای قلبونت بررررررررررم
ازشون فیلم گرفتم...رو یکی اش زوم کردم کله شو آورد جلو میخواست گوشی رو ببلعه...یه جیغی زدم که پسرای اونور غش غش خندیدن...آبرو نموند برام...
اون طرف تر یه قاطر بود و کره اش...اون طرف تر پر بچه بوقلمون...چقدر نااااز بودن...
یهویی اونی که جلوی ما بود شُلـــــــــپ جیش کرد که باعث شد حالم بدشه...
پشت بند اون یکی دیگه شون شتررررق...قد یه نیسان جیش کرد ...
-بابا...اینم شانس ما همین امروز که اسهال شدن اومدیممم؟؟؟؟
یکی از شتر مرغا اون گوشه کز کرده بود و غمگین غزل خدافظی میخوند...اصن بچه میدونست میخان بکشنش...
خلاصه کنم همینطور رفتیم رفتیم رفتیم به یه پمپ آب رسیدیم...پیشنهاد دادن بریم چای آتیشی بخوریم...منم که مظلوم چاره ای نداشتم قبول کردم...
حال نداشتم از ماشین بیام بیرون...این فیلمبردارای عروسی رو دیدین مثل جغد می پرن بیرون از پنجره منم تیریپ همونا رو گرفتم...از پنجره آویزون شدم.
یه پسره خل و چل هم بود که معلوم بود دنبال جلب توجهه نه برای من برا همه...
رفتن پشت نیسان آبیشون...دست داداش فسقل کوچیکش یه نوشته دادن...
هندونه500 حالا بار ماشین هم یه عالم حوری بهشتی...!!!!!
خب دیگه زرنگاش و اهل دلاش منظوره اون پسره ی سُرب تو سری رو فهمیدن...!
هیزما جمع شد و آب جوش گذاشته شد و چای خوردیم...اون پسر خله هم خیلی وقته رفته بودن...منم هی با غروب خورشید از خودم سلفی می گرفتم ... سه تا بزغاله هم اونور قیلون می کشیدن و زرت و زرت منو نگاه می کردن...
بالاخره از رو رفتم مثل خانما سنگین و رنگین نشستم تو ماشین و رفتیم بسوی خونه...
راهرو تاریک بود منم زودتر از همه پریدم که برم بالا حس کردم پاشنه پام گیر کرده به لبه ی پله...یه لحظه عین فیلم صحنه های حموم از جلوی چشمم رد شد...جیغ زدم و کفشمو همونجا انداختمو عین شاسکولا چپیدم تو خونه درم بستم ...
پشت در نفس نفس می زدم...
این جنه دیگه خیلی پررو شده...من یه حسابی از تو برسم...ما رمال داریم تو دوستامون...آقا بلال...تو کار جن و این حرفاست اگه من راپورت تورو به اون ندادم...
عشق و عاشقی از سرت میپره...تو کی هستی که بخوای عاشق من شی؟؟؟؟؟؟؟؟
انقدر خسته بودم میخواستم مثل خرس بخوابم اما خوب یه دوش بگیرم بعد...
اول از همه در حموم چارطاق باززز...بعدم همه لباسامو درنیاوردم...فکر کرده دستش اتو می دم....
وقتی رفتم حموم جو خیلی خوب بود دیگه نفهمیدم چی شد شروع کردم به آهنگ خوندن و لیف کشیدن...
بااااااااااااااااااا تووووووووووووووووووو
نمی پرم با حتی یه آدم ناتووووووووووووووووووو
کانالو هی عوض می کردم...
می دونم دارم فاز بد میدم ولی یه سری چیزارو تازه فهمیدم مننننننننننن...
مث تو هیچ جایی ندیدم علاقه دارم بت شدیدا پس برووووووو همه جا داد بزنو بگو
وخه وخه وخه یره وخه وخه وخه یره...
با ریتم هر آهنگ نوع لیف کشیدنمم فرق داشت...با یکی رو بدنم قلب می کشم با یکی مربع مثلث...تند یا آرووم...
بعد کلی کنسرت گذاشتنو اومدن اکت های باحال اومدم بیرونو تا می تونستم خوابیدمممممممممممممممممممممم...الانم خوابم خندوانه رو هم فردا صبح می بینم نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |